پنجشنبه 7 خرداد1388
مجموعه شعر « مربع هـا »
مجموعه شعر
مربع هـا
پس از مدت ها معطلی برای تصویب،
سرانجام چاپ شد
و کمتر از دو هفته به چاپ دوم رسید
چند نمونه از اشعار این مجموعه شعر را
که به همت انتشارات سیفا به چاپ رسیده،
در پایین نگاشته ایم
« روی ادامه ی مطلب کلیک کنید »
..............................................................
ادامه مطلب
پنجشنبه 7 خرداد1388
سه دهه با عزیزان گیومه دار!
سیمره
سال ششم
114 شماره
ادبی - فرهنگی
1388 سه شنبه پانزده اردیبهشت
! سه دهه با عزیزان گیومه دار
عبدالرضا فریدزاده
از هنگام فراگیری استفاده از کامپیوتر و اینترنت در کشور، سرقت ادبی که پیشینه ای دور و دیر داردهم فراگیر شد به گونه ای که هرجا و هرگاه گفت و گو از این همگامی با تکنولوژی هست و یکی از منتقدان شهیر ادبیمان گفته و نوشته است: (نقل به مضمون) دیگر نمیتوان اعتقاد و باور داشت که آثار داستان نویسان ما به قلم خودشان باشد.
اما پیش از آن، زمانی با پدیده ی سرقت ادبی - هنری در شکل وسیعش تماس خیلی نزدیک یافتم که "حوزه ی اندیشه و هنر اسلامی" (نخستین موسسه ی کارآمد و تاَثیرگذار و بزرگ هنری پس از به زباله دان تاریخ افتادن ژیم پهلوی) در 3 دهه ی پیش تاَسیس شد و شخصاً جزو نخستین گروه آغازگران فعالیت هایش بودم، چگونگی خروج من از آن مجموعه به عنوان اعتراض، همزمان با تبدیلش به حوزه هنری کنونی، همراهع چند تن دیگر ، درست به هنگامیکه به خوبی پا گرفته و جا افتاده بوف خود حکایتی دارد که بماند برای مجال و مقالی دیگر
پیش و پس از آن خروج معترضانه، متون داستانی و نمایشی بسیار از همه ی کشور برای چاپ یا اجرا به آنجحا ارسال میشد و همواره انبوهی از این آثار در بایگانیش بود، و دیده و شنیده میشد که «برخی عزیزان!» همکار که همزمان مسوَلیتهایی در مراکز دیگر چون واحد نمایش رادیو هم به آنان داده شده بود، به متون رسیده ی مایه دار پاسخ رد داده، سپس آن آثار را عیناً و یا با بردن دستی در آنها، به نام مبارک خود ثبت و ضبط و چاپ و اجرا می فرمودند بویژه که در آن زمان بسیاری از هنرمندان نامی و سطح اول ، طرد شده یا کنار کشیده بودند یا به دلیل تردید در چگونگی برخوردی که با آنان خواهد شد رو نشان نمیدادند، و صاحبان غیر نامی آثار و اشعار ارسالی، اغلب ناشناخته بودند و اگر صدایشان در می آمد، به جایی نمیرسید، چنانکه دقیقاً چنین اتفاق هایی در طول زمان افتاد، همچنین پیش و پس از خروجم شنیدک که شماری شاعر نوپا، «برداشت و تاَسی» ( آن طور که باید خواند، بخوانید!) از و به آثار و سیاق شعرای کهن و متاَخر را - به جز سطح اول هایی که عارف و عامی آثار و شیوه شان را می شناسند مانند حافظ، سعدی،مولوی، شاملو، نیما، اخوان و فروغ- میان خود تقسیم و مرزبندی می کردند بی آنکه اشاره ایبه نام آنان کنند، و تا کنون هم این « آن طور که باید خواند » ها در در اشعار آن دسته شعرا که دیگر « مطرح اند » (به تفاوت میان مطرح و ماهر دقت فرمایید !) به خوبی رصد شدنی است.
از صابون هایی از این دست، جامه ی شخص من هم بی نصیب نماند، (صابونی که از آن پس تا اکنون، بویش از جامه ی بینوای من بیچاره همچنان استشمام می شود و هرازگاهی تند و تازه تر! و این نوشتار اصلاً پیرامون همین جامه و همین بوی صابون است) و نمونه اش «برداشت!» جناب مجید مجیدی از نمایش « پرده برداری » به نویسندگی،کارگردانی و طراحی من، که برداشتی کامل و بی نقص بود، یعنی ایشان نمایش را با متن و میزان سن و گریم و لباس و طراحی صحنه و ابزار و بازیگران، کلهم اجمعین برداشت فرمودند!! البته جهت رعایت انصاف و عدالت باید بگویم که حضرت ایشان زحمت فراوانی متقبل شده و پوستر و بروشور و سالن محل اجرای آن نمایش را تعویض فرموده بودند که جای اسپند دود کردن دارد! و این «برداشت!» بسیار فنی و ماهرانه درزمانی رخ داد که ایشان حتی مسبوق و مستحضر نبودند که هنر با کدام « هـ » نوشته میشود، و تنها یک بار در نمایش «حروفیه» نخستین نمایش پس از سرنگونی پهلوی در ایران که بازیگر یک نقش اصلیش بودم (و نقشها و تاَثیرات دیگرم در آن، با توطئه ی سکوت مواجه شد) به مدت نیم دقیقه نقش نگهبان را با دیالوگ مهم و اساسی «ساکت!» به عهده داشت که در هر اجرا هم علی رغم تذکرات و تشرها، نیزه را سروته به دست میگرفت و در اوج تراژدی سبب خنده و تلطیف روحیه ی تماشاگران می شد! و در همین نمایش پرده برداری، جزء گروه تدارکاتم بود همانطور که در چند نمایش دیگر من حضورهایی بس مهم در حد «جامه دار» یا «تماشاگرجمع کن» داشت!! حرف تدارکات شد، به یادم آمد که چندی پیش یکی از تدارکات چی های نمایشهای آن زمانم که حالا در سطح کلان هنر نمایشمان دارای جای پا (متضاد جایگاه!!) و تاَثیر است در مصاحبه ای مفصل در روزنامه ای سراسری علاوه بر «برداشت» کامل یکی از بهترین نمایشهای آن زمان من، آن را در سفری خیالی، به همراه من! به چه جاها که نبرده و اجرا نکرده بود که وقتی در موردش از روحم پرسیدم، روح بدبخت، هاج و واج مانده بود که چه بگوید به آن همه «رو»! و نیز چه رشادت ها و فداکاری ها به هنگام اجرای آن «اثرش!!!» در رشادتگاهی در بیخ گوش دشمن از خود «دَربِنَکرده بود»!! (و یک سطر علامت تعجب دیگر). جالب آنکه متن همان «اثر ایشان!» درست یک و نیم ماه پیش از مصاحبه در کردن وی، پس از 27 سال، در جشنواره ای سراسری، و «به نام من!» برنده ی عنوان نخست شده بود.
القصه، این سنت غیر حسنه، درست و حسابی جاری شد و خیلی مواردش هم لو رفت و رو شد و آب از آب تکان نخورد و همچنان جاری است و جاری تر باد! زیرا که بگذریم!! از خروجم 3 ـ 4 سالی گذشت و به دلیل ناسازگاریم با این سنت و دلایل دیگر که «نیفتد هم، دانی!» از تهران به بروجرد کوچیدم تا با صداقت فرهنگی هنری افزون تری از نوع شهرذستانیش مواجه شوم، که شدم آنچنانکه مسلمان نشنود کافر نبیند! و از آنجا که بیش از هرگاه، شهرستان و شهرستانی در فرهنگ و هنر و سایر موارد، غریب و فلک زده شده بود و کار هنری در شهرستان مساوی شده بود با انتهار هنری، ضمن تلاش های طاقت سوز هنری در طیفی از شهرستانه طی سال های دراز، فعالیت هنری در تهران را هم در دستور کارم قرار دادم و آثار قلمی ام را ـ شعر، متن، مقاله، نقد، پژوهش و... ـ برای چاپ در مطبوعات سراسری و یا اجرا در تهران، روانه می کردم، که بسیار مشمول «برداشت و تأسی!» از سویی، و توطئه ی سکوت (و در مواردی سنگ!) از دیگرسو، و چون «عزیزان!» بنده خدا اوایل فاقد امکان تأسی و برداشت از اینترنت بودند با کردارشان برخورد عاطفی کرده، و حتی کلی می خندیدم و حالش را می بردم، هرچند که آنان که درِ دیزی را باز می دیدند، دیگر واقعاً شورش را درمی آوردند ازفرط تأسی و برداشت و ضایع سازی آثارم، و «ویرانِش» (نخوانید ویرایش!) آن ها،،، زمانه چنین طی شد و طی شد و نوبت رسید به عذرخواهی های «عزیزان!» در پاره ای برخوردهای حضوری اتفاقی، از کردارهای ضد ادبی ـ هنریِ خود که نمونه اش پوزش مبسوطِ مرحوم قیصر امین پور است از من در حضور چند شاهد از رفقای «شفقایش!» با این اعتراف که: «آن زمان ها خیال میکردم شما و دیگران، همه جوجه و مورجه اید، و من با چهار کلام سواد ادبی، فیلسوف دهرم، و همین کار مرا وادار به دستکاری در آثارتان می کرد»!
در این میان، طی تمام این سال ها، بوی «صابون عاجز» (صابون خاص بروجرد) هم جداگانه و نو به نو، از جامه ی بیچاره ی منِ بینوا، فراوان استشمام شد که «عزیزان!» هنرمند و ادب مند همشهری زحمتش را متحمل شده و میشوند، و اینان به من یکی اثبات فرمودند که در زمینه ی توطئه های دوگانه ی سنگ و سکوت، «یدی طولاتر» از هر «عزیزانِ» دیگری دارند، که اینک: یکی دو نمونه، به اضافه ی نوبرِ 88 این دسته از تاسی و برداشت های خودی که انگیزه ی قلمی شدن این نوشتار را همین نوبرِ 88 در من ایجاد کرد:
یک غزلم با ردیفِ «حس می کنی؟!» که وزن و قافیه و ردیفش به سرعت تبدیل به اپیدمی در سطح کشور شد و «تأسی گران و برداشت مندان» یک بار هم اشاره ای به اصل اثر نکردند، توسط محمدحسن گودرزی (کوشا ) «استقبال» شد و او غزل استقبال شده اش را در کنگره ی شعری که خود در آن حضور داشتم، بی رودربایستی قرائت کرد و اشاره ای به اصل غزل نداشت، آن هم با چه احساسی! و آن غزل را به عنوان یکی ازبهترین آثار «خودش!» در روزنامه ای بومی چاپ کرد و به دیوارهای ارشاد زد، این چندمین «برداشت» وی از آثار بیچاره ی من بود،
دکتر محمدرضا روزبه هم چند موردی رفتار «عزیزان!» را با من کرده که نمونه اش عدم اشارهبه غزل من با ردیف «هنوزهم» ـ که در استقبال از آن، غزلی در مجموعه شعرش دارد ـ است.
جالب این که پیش تر همین غزلش در روزنامه ی اطلاعات، با ذکر اصل اثر یعنی غزل من، چاپ شده بود، اما کتابش را که چاپ کرد مارا به اندازه ی بعضی ها که در جاهایی و روزهای مبادایی به درد می خورند، قالب ندید، ایشان، همین غزل را در «جرگه ی عشاق» تهران هم بی اشاره به اصل غزل، جلوی چشم خودم قراعت فرمود،
شاعرک دیگری در آثار چاپ شده و نشده ی «خودش!» شیوه و مضمون و تصاویر و تعابیر و همه چیز شعرهای سپیدم به ویژه سپیدهای کوتاه ( لطفاً کیلویی نخوانید طرح یا هایکو، زیرا هر گردی گردو و هر چیزی شیرینی خرما نیست ! ) را یکجا برداشت کرده ( احتمالاً وی قوم و خویشی سببی یا نسبی با مجید مجیدی دارد!) که چون یک بار شخص دیگری که نمی شناسمش، در یک روزنامه ی همین لرستان خودمان و روزنامه ای در شیراز، مفصلاً حال این «عزیز!» را گرفته، دیگر بیش از آن اذیتش نمی کنیم! و اما «یدالله گودرزی» شاعر: حضرت وی، چندین و چند بار، در روزنامه ها و مجلات، اشعار مرا کوتاه و بلند و قیچی و «ویرانِش» کرده و بیش از چندین و چند بار به اشعارم «تأسی!» و از آن ها «برداشت!» کرده فرموده است وبا آنکه یک بار در نامه ای مفصل، به حضرتشان معروض شده ام که «اخوی! گناه ما چیست که بلانسبت شاعر شده ایم؟! و شما که از دردانه ها و نارپرورده های شعر رسمی مملکتید و هزار انشاءالله!!! عجب شاعری هم هستید، چه نیازتان به «برداشت و تأسی» از و به شعرها و سیاق بنده؟!»، و در همین شماره ی نوروز 88 هفته نامه ی «سروش» چند اثر سپید از خود ( خود؟!) چاپ کرده که دیگر خیلی خیلی عالم و آشکار عالم و آشکار تحت «تأسی و برداشت!» از سپیدهای چاپ شده ی من است که 9 سال پیش رسماً به صورت کتاب، و از 18 ـ 19 سال پیش به دفعات در مطبوعات چاپ، و شماری دیگر هم به زبان های دیگر در جاهای دیگر نشر شده اند، گویا وی هم مانند هم تیپ و تیره ایهای خود گمان میکند که شعر و ادب و هنر تاریخی ندارند و آن تاریخ، قضاوت و قیاسی نخواهد کرد و آبرو و حیثیت هم، همانا جا خوش کردن در مراکزو گلوگاه هایی به دلایل و وسایطی است، و مطرح شدن هم ـ حالا در هر سطحی، چه دَهُم چه پنجاه و نُهُم !! - همانا بلد بودن و... (و یک صفحه سه نقطه ی دیگر!) شاید هم حضرتش خیال کرده «برداشت» همان «ازبرداشتن» آثار دیگران، و روی کاغذ آوردن آن هاست، که اگر چنین باشد، والله چه عرض کنم!!
و دیگر کافی است کهع دست اگر گرم بشود، تا فرداشب همین ساعت 3:30 نصف شب یکسره «موارد» خواهد نگاشت و وقت مردم را هدر خواهد داد، اما در این آخر، خیال عده ای «عزیزان!» را راحت کنم که: اگر دیده و خوانده باشند ـ چه در مطبوعات بومی چه سراسری (از بس که مورد «موارد» قرار گرفته و خسته شده ام) شیوه و زبان و مؤلفه های شعری و هنریم را طی چند سال اخیر، اساسی تغییر داده ام، به طوری که اهل «برداشت و تأسی!» ـ و نه شعرای اورژینال ـ حالا حالاها باید توی این سیاق و زبان، دست و پا و معلق بزنند تا معنی تحتالفضی آثار را بفهمند و ضمن سپاس و خضوع بسیار از و به عزیزان بی گیومه و علامت تعجبِ مطبوعاتی که اشعار اخیرم را عنایت فرموده و چاپ می کنند، به ویژه دو مطبوعه ی محترم «سیمره» و «بهار بروجرد» (که در تهران هریک به گونه ای و از زوایایی، سبب فخر من نزد دوستان و هنرمندانند، و با عرضه ی این دو نشریه ی ارجمند، گردن غرور می افرازم که: ببینید، استان و شهر من هم مطبوعات حرفه ای وزین دارند) عزیزان علامت تعجب و گیومه دار را دعوت می کنم که: بسم ا... این گوی و این میدان، حالا اگر مَردید، تاسی و برداشت کنید! (و کلی علامت تعجب اضافی مثل نان اضافیِ همبرگر) کتاب «مربع ها» هم که شماری از همین اشعار اخیر را یکجا در خود دارد، برای نمایشگاه کتاب همین اردیبهشت، در می آید و جهت «امتحان مجانی!» به همه ی «عزیزان!» تقدیم رایگان خواهد شد - که می توانند از طریق وبلاگ بنده، تقاضای خود را ارسال داند:
www.hamchojam.blogfa.com
تا خیلی هم اینجا و آنجا ـ با نیت متعالی خویش ـ سرگردان نشوند.
دوشنبه 27 اسفند1386
سال نو خجسته باد
جشن نوروز
خجسته باد
شاد زیوید،دیر زیوید و ایدون باشید
پاسخ به نقد آقای مصطفی محمودی
در روزنامه ی بانی فیلم
(روی (ادامه مطلب) کلیک کنید)
ادامه مطلب
دوشنبه 20 اسفند1386
تئاتر خیابانی راست تر می گوید
تئاتر خیابانی راست تر می گوید
ادامه مطلب
پنجشنبه 16 اسفند1386
اعضای ثابت گروه نگاه
عبدالرضا فرید زاده
حمزه سمیعی فرد
احمد زالی
احمد امیدعلی


